
با زبانی سرخ، همچنان سری سبز دارم❤ بِسمِ اللهِ الرَحـمنِ الرَحیم. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَــقُـــولُـــونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ و ما هُوَ إلا ذکرٌ اللعالمین❤سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خورده بشر تازیانه میزند. آن زمان که دروازههای بهشت باز بود هر کسی با حرفهای خود را به آن باب میرساند و ما نسل سومیها (یا همان دهه شصتیها) هم که دستمان درگیر ...
ادامه مطلب
سال 1398 علیرغم اینکه سال خوبی برای ایرانیها نبود و با سیلهای وحشتناکی آغاز شد و با کرونا به پایان رسید اما یکی از پربارترین سالها برای اهالی بورس بود به طوری که شاخص کل حدودا سه برابر شد و سودهای ...
ادامه مطلب
پدربزرگ, رفت و عطر شمعدونی ها کم رنگ شد. دیگه صدای نفس نفس زدن و خسخس های یک عزیز نمیاد. پدربزرگ, برای خودش خونهای خرید و برای همیشه زندگیش رو از ما جدا کرد، اما نمیدونم چرا در آن هوای سرد، کت و کلاه ...
ادامه مطلب
نه کاری به ایران ایران کردنهایش داریم و نه سفر به فرنگ بابت به دنیا آمدن فرزندش. که ممکن است هزار و یک دلیل منطقی و درست پشت سر این کار باشد. اما هر کاری میکنیم نمیتوانیم با دو رویی موج زده در این ...
ادامه مطلب
ملت ها همواره در بایگانی خاطرات خود روزهایی را به یادگار دارند که تداعی گر لحظات تلخ و شیرین برای آنهاست. xa0 این لحظات که به منزله تندیسی از علقه و عقده ها، یک واقعه است در برخی موارد به عنوان یک رویداد ملی ثبت می شوند و درگذر ایام، زاد روز این وقایع یادآور آن لحظات تلخ و شیرین خواهد شد. در این گذر، اما ثبت این وقایع نشان از واقعیتی مهم نیز دارد و آن تبیین اندیشه یک ملت نسبت به یک شخص، واقعه و یا اندیشه است. xa0 ۲۶xa0دی ماه نیز در شمار همین وقایع قرار می گیرد، چرا که تندیسی است از ظهور یک عزم م...
ادامه مطلب
این هفته تهران کانون رفتوآمدهای دیپلماتیک در سطح بالاست. اول هفته مدیرکل آژانس بینالمللی به تهران آمد و سپس رئیس روس اتم روانه ایران شد و امروز هم قرار است «ولادیمیر پوتین» رئیس جمهور روسیه و «الهام علی اف» رئیس جمهور آذربایجان برای شرکت در اجلاس س...
ادامه مطلب
در دورهu200f ماد چندین حکومت مقتدر در سراسر ایران داشتیم اما نمیدونم چرا تلاش می کنند هخامنشیu200f ها را بالا بیاورند و مطرح کنند و کوروش و داریوش را اول تاریخ بدانند! حتّی مادها را هم از خاطر بردهu200f اند. کار مستشرقان اروپایی و ناآگاهان و شاه دوستان داخلی در ...
ادامه مطلب
پدربزرگ رفت و عطر شمعدونی ها کم رنگ شد. دیگه صدای نفس نفس زدن و خسخس های یک عزیز نمیاد. پدربزرگ برای خودش خونهای خرید و برای همیشه زندگیش رو از ما جدا کرد، اما نمیدونم چرا در آن هوای سرد، کت و کلاه سبزش رو فراموش کرد؟ از چهره پدربزرگ همیشه خندان و مهربون و مومن، همش یک قاب عکس جا مونده و یه صفحه شناسنامه که صفحاتش با مهر "باطل شد" ورق میخوره. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
با زبانی سرخ، همچنان سری سبز دارم❤ بِسمِ اللهِ الرَحـمنِ الرَحیم ❤❤وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ ❤❤بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ❤❤وَ یَــقُـــولُـــونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ❤❤و ما هُوَ إلا ذکرٌ اللعالمین❤سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خ...
ادامه مطلب
با زبانی سرخ، همچنان سری سبز دارم❤ بِسمِ اللهِ الرَحـمنِ الرَحیم ❤❤وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ ❤❤بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ❤❤وَ یَــقُـــولُـــونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ❤❤و ما هُوَ إلا ذکرٌ اللعالمین❤سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خ...
ادامه مطلب
اول بهار هنگام شکوفه زدن گل های بهاری است و با آمدن فصل گل و شکوفه دل های بهاری به یاد گل های بهاری می افتد که در اوج زیبایی پرپر شدند! xa0 وقتی همه گل ها جوانه می زنند، عده ای به سراغ گل هایشان در دل خاک می روند. همه گل ها سر از خاک در آوردند، اما گل های ما هنوز در زیر خاک ها پنهانند. xa0 هنوز مادرانی...
ادامه مطلب
هوش، ذکاوت، همت، عزم و مردانگیت را دیده بودم. چقدر زود دیر شد. تازه به تو نیاز داشتیم. دل آقا برایت تنگ شده (خودش گفت!). سر زبان های ما این است که اگر شهدای جنگ نبودند، ما آسایش امروز را نداشتیم، ولی کسی نمی دانست که شهدای جنگ آسایش را به دست آورده و شهدای زنده ای چون تو و امثال تو محافظ امنیت امروز ما بودید. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
پدربزرگ رفت و عطر شمعدونی ها کم رنگ شد. دیگه صدای نفس نفس زدن و خسخس های یک عزیز نمیاد. پدربزرگ برای خودش خونهای خرید و برای همیشه زندگیش رو از ما جدا کرد، اما نمیدونم چرا تو این هوای سرد، کت و کلاه سبزش رو فراموش کرد؟ xa0 از چهره پدربزرگ همیشه خندان و مهربون و مومن، همش چند قاب عکس جا مونده و یه صفحه شناسنامه که صفحاتش با مهر "باطل شد" ورق میخوره. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسوولیت های یک کودک هشت سالهxa0را قبول میکنم. میخواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک هتل ۵ ستاره است. میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است،چون میتوانم آن را بخورم. میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. میخواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. میخواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چیز ساده بود،وقتی داشتم رنگها را، جدول ضربxa0را و شعر های کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدان...
ادامه مطلب